زیارت عاشورا در زندگی بزرگان

در سال 61 هجرى تلخ تريـن فاجعه تاريخ انسانـى به وقـوع پيـوست، روز عاشـورا بـود كه بهتريـن خلق به همـراه بهتـريـن نزديكان و بهترين اصحاب و بهتـرين مسلمانان در سرزمينـى كه به واسطه ايـن بهتـرينها، بهتـريـن شـد، شـربت شهادت را در عطـش وصــال دوست، سركشيدند.

اما در مقابل اين بهترينها، بدتريـن هايى نيز وجود داشت. اول آن كه كسانـى حضـرت امام حسيـن(ع) و يارانـش را به شهادت رساندنـد بدترين مردم بـودند. دوم آنكه بدتريـن ظلمها را بر آن حضرت روا داشتند به گونه اى كه به نحـوى دلخراش و جانسوز امام حسيـن(ع) و يارانش را به شهادت رساندند. بديـن گونه بود كه عاشورا جاودانه شد و خـداوند اجر ايـن همه جانفشانـى و مظلـوميت را چه زيبا در ايـن دنيا به آن حضـرت عطـا نمـود، چنـان كه به امـام حسيـن(ع) كرامات بسيار بخشيد و در محبت و زيارت و تربت آن بزرگـوار فارغ از عطاى اخروى، كرامت دنيوى بخشيد....

 

                                          

کی و به کجا و چرا؟؟؟؟چگونه؟؟

گويند : صاحب دلى ، براى اقامه نماز به مسجدى رفت. نمازگزاران ، همه او را شناختند ؛ پس ، از او خواستند كه پس از نماز ، بر منبر رود و پند گويد. پذيرفت.
نماز جماعت تمام شد. چشم ‏ها همه به سوى او بود. مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست.
بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود. آن گاه خطاب به جماعت گفت :
مردم! هر كس از شما كه مى ‏داند امروز تا شب خواهد زيست و نخواهد مرد ، برخيزد !
كسى برنخاست. گفت :
حالا هر كس از شما كه خود را آماده مرگ كرده است ، برخيزد !
باز كسى برنخاست. گفت : شگفتا از شما كه به ماندن اطمينان نداريد ؛ اما براى رفتن نيز آماده نيستيد !

دخترم با توسخن می گویم

... گوش کن ، با تو سخن می گویم

زندگی در نگهم گلزاریست

و تو با قامت چون نیلوفر

شاخه ی پر گل این گلزاری

من در اندام تو یک خرمن گل می بینم

گل گیسو، گل لب ها، گل لبخند شباب

من به چشمان تو گلهای فراوان دیدم

گل عفت، گل صد رنگ امید

گل فردای بزرگ

گل فردای سپید

می خرامی و تو را می نگرم

چشم تو آینه ی روشن دنیای من است

تو همان خرد نهالی که چنین بالیدی

راست چون شاخه ی سرسبز و برومند شدی

همچو غنچه ی درختی، همه لبخند شدی

دیده بگشای و در اندیشه ی گل چینان باش

همه گلچین گل امروزند

همه هستی سوزند

کس به فردای گل باغ نمی اندیشد

آنکه گرد همه گلها به هوس می چرخد

بلبل عاشق نیست

بلکه گلچین سیه کرداریست

که سراسیمه دود در پی گلهای لطیف

تا یکی لحظه بچنگ آرد و ریزد بر خاک

دست او دشمن باغ است و نگاهش ناپاک

تو گل شادابی

به ره باد مرو

غافل از باغ مشو

ای گل صد پر من

با تو در پرده سخن می گویم

گل چو پژمرده شود جای ندارد در باغ

گل پژمرده نخندد بر شاخ

! ... کس نگیرد ز گل مرده سراغ

دخترم با تو سخن می گویم

عشق دیدار تو بر گردن من زنجیریست

و تو چون قطعه ی الماس درشتی کمیاب

گردن آویز بر این زنجیری

تا نگهبان تو باشم ز حرامی در شب

بر خود از رنج بپیچم همه روز

دیده از خواب بپوشم همه شام

دخترم ، گوهر من

گوهرم ، دختر من

تو که تک گوهر دنیای منی

دل به لبخند حرامی مسپار

دزد را دوست مخوان

چشم امید بر ابلیس مدار

دیوخویان پلیدی که سلیمان رویند

همه گوهر شکنند

دیو کی ارزش گوهر داند؟

نه خردمند بود

آنکه اهریمن را

از سر جهل ، سلیمان خواند

دخترم ،ای همه ی هستی من

تو چراغی ، تو چراغ همه شبهای منی

تو گلی ، دسته گل صد رنگی

پیش گلچین منشین

تو یکی گوهر تابنده ی بی مانندی

خویش را خوار مبین

آری ای دخترکم

ای سراپا الماس

از حرامی بهراس

قیمت خود مشکن

قدر خود را بشناس

... قدر خود را بشناس

                                                                                                           (مهدی سهیلی) 

جامعه‌ی مصرفی و فرهنگ دلالی

منوچهر بصير 

ایران از جمله کشورهایی است که تعطیلات طولانی دارد و گاهی میزان تعطیلات به قدری است که به‌جای تفریح و استراحت تبدیل به کسالت و بی‌حوصله‌گی می‌شود.

نکته‌ی جالب این است که در کشورهای پیشرفته، حتی چند دقیقه قطع برق موجب ضرر و زیان و اعتراض می‌گردد، اما در کشورهایی مثل ایران آب از آب تکان نمی‌خورد. به عبارت دقیق‌تر، تعطیلات طولانی یعنی در جامعه کار به مفهوم واقعی کلمه اهمیت ندارد و جامعه فقط مصرف کننده است. به‌طور کلی این پدیده در کشورهای جهان سوم نفتی مانند ایران و شیخ‌نشین‌های حاشیه‌ی خلیج فارس رواج دارد که در اصطلاح اقتصاد به آن کشورهای تک محصولی می‌گویند. اقتصاد تک محصولی یعنی فروش تنها ثروت ملی کشور، مثلاً نفت و پیروی از سیاست اقتصادی درهای باز- در این سیاست جامعه از سوزن و شکلات و آدامس گرفته تا پیچیده‌ترین مصنوعات صنعتی را وارد می‌کند. به عبارت دقیق‌تر، جامعه، مصرفی یا مصرف‌زده است- در جامعه‌ی مصرفی مرز بین ضرورت و تجمل مخدوش شده و مصرف بیشتر نشانه‌ی تشخص است. در جامعه‌ی مصرفی فرهنگ دلالی و تن‌آسایی جای کار را می‌گیرد، اما برخلاف تصور اثری از شادابی و تحرک نیست، چون این کار و فعالیت‌های سازنده است که شادابی می‌آورد و جامعه‌ی مصرفی در رخوت و بی‌حوصله‌گی و افسردگی و آینده‌ی نامعلوم غرق است. این دیوانسالاری عریض و طویل و پر پیچ و خم هم‌راه با هزینه‌ی سنگین خود، غالباً برای گذران وقت و اشتغال کاذب است که طی برآورد یک کارشناس میزان کار مفید آن‌جا بیشتر از یک ساعت در روز نیست.

کشورهای عربی نفت‌خیز آن‌چنان معتاد به مصرف هستند که اگر اتومبیل‌های لوکس آن‌ها خراب شود، به جای تعمیر، آن‌ها را به گورستان اتومبیل‌ها فرستاده و اتومبیل جدیدی می‌خرند.

در دبی به خاطر فوت حاکم آن‌جا 40 روز عزای عمومی اعلام می‌شود و آب هم از آب تکان نمی‌خورد زیرا دوبی به‌عنوان فروشنده‌ی نفت و بندر آزاد فقط دلال کشورهای سرمایه‌داری و مکان امنی برای حفاظت از سرمایه‌ها و پول‌شویی است. چهل روز که هیچ، حتی اگر صد روز هم ادارات و موسسات آن‌جا تعطیل شود، اتفاق خاصی نمی‌افتد. دوبی هر چند که خود را کشور اسلامی می‌داند اما به علت حاکمیت سرمایه و فرهنگ دلالی، قاچاق کالا و انسان و انواع فساد و بهره‌کشی انسان از انسان به‌طور نیمه علنی و گاه کاملاً علنی در آن‌جا رواج دارد.

صاحب این قلم در مورد آلودگی هوای شهرهای ایران و مشکلات ترافیکی معتقد است اعتیاد مُضر جامعه به استفاده‌ی غیر ضروری از اتومبیل‌های شخصی این فاجعه را به‌دنبال آورده و اگر مردم به استفاده از وسایل نقلیه‌ی عمومی عادت نکنند حتی زوج و فرد کردن اتومبیل‌ها هم کارساز نخواهد بود. در مجموع فرهنگ دلالی روبنای نوعی اقتصاد بیمار است که به عنوان اقتصاد سایه‌‌ای· یا اقتصاد زیرزمینی پیوند دارد که عملاً شریان اقتصاد جامعه حول چنان محوری حرکت می‌کند.

این اقتصاد مولد هزاران شغل کاذب، تورم، بیکاری و فقر است که ناامنی و آسیب‌های اجتماعی، گوشه‌ای از آن را نمایش می‌دهد. فرهنگ دلالی راه را بر فرهنگ سالم و پویا بسته و فقر فرهنگی را در جامعه گسترش می‌دهد که دست‌کم از فقر مالی ندارد.

«کاسترو» معتقد است که جامعه‌ی مصرفی، یک جامعه‌ی شیطانی است و اگر روزی غرب بتواند ماده‌ی جدیدی جانشین نفت سازد، این کشورها نابود خواهند شد و به عبارت دقیق‌تر عرب سوار بر اتومبیل‌های آخرین سیستم در حاشیه‌ی خلیج فارس، تبدیل به عرب شتر سوار عهد بوق خواهد شد.

اقتصاد زیرزمینی، طبقه‌ای به نام بورژوازی تجاری یا بورژوازی دلال ایجاد می‌کند که در رابطه با غرب به ثروت‌های باد‌آورده رسیده و لذا متحد سفت و سخت سیاسی، اقتصادی غرب در کشور و منطقه است. این همان طبقه‌ای است که برای سرنگونی آلنده در شیلی با بشقاب‌های خالی به میدان آمدند و متحد کودتا‌چیان و غرب بودند. در داستان بلند حاجی آقا، اثر زنده‌یاد صادق هدایت، حاج ابوتراب شخصیت اصلی داستان نمونه‌ای از بورژوازی دلال است که برای حفظ منافع خود حتی با شیطان هم متحد می‌شود.

در تحلیل نهایی به جرات می‌توان گفت که اگر مبارزه با اعتیاد مشکل است، درمان ملتی که به علت تقسیم جهانی اقنصاد معتاد به دلالی، مصرف و زندگی‌های قسطی است نیاز به یک مبارزه‌ی سیاسی، اقتصادی و فرهنگی در ابعاد جهانی دارد.

قدم های کوچک7

روح عاشقت كجاست ؟

 

دوستم مي گويد : تو به جز جسمت ، يك روح عاشق هم داري . اين روح عاشق است كه تو را در چشم ديگران پر از جاذبه مي كند . با اين روح ، تو پر از جاذبه  ميشوي و پنجره اي به آسمان پيدا مي كني . اين را تو درك مي كني ، چون اين روح فقط در توست و تو با آن به اوج ميرسي . ديگران فقط در جاذ به هاي تو غرقند ؛ همان طور كه تو در جاذ به هاي آ ن روح عاشق غرقي .

تن کی می خاره؟؟؟؟

تا حالا دیدی کسی تو فکر باشه؟؟؟

تا حالا دیدی بعضی ها رو که خوابن؟؟؟

تا حالا دیدی یکی تو افکار خودش باشه و اصلا به دور وبرش اهمیت نده؟؟؟

اره من می دونم که دیدی حتما دیدی مگه میشه ادم تو جامعه زندگی کنه اینا رو نبینه؟؟؟

من کاری با این دسته از ادما ندارم من با اونایی کار دارم که تا یکی رو تو فکر وخیال میبینن یا خواب

ک.... می ریزن و مزاحت ایجاد میکنن واسه اونایی که بالا گفتم (همون دسته ی اول)و اونا از اون چیزی که تو فکرشونه دور میکنن.نمونه بارزش اگه یه دختری تو فکر باشه و تو خیابون راه بره هر کی رد میشه یه تیکه میندازه همه هم میگن دوست پسرش کلاه سرش گذاشته در حالی بیچاره تو فکر میان ترمه...اگه یه پسر تو فکر باشه هر کی رد میشه میگه ناراحت نباش یا خودش میاد یا تل می زنه یا میل میزنه یا نامه اش می اد یا خبر مرگش...ریفاقشم هی میگن عاشق شدی؟؟؟حالا به نظر شما تن این ادما می خاره یا نه؟؟؟؟

نکنه متوجه نشدی حرف حسابم چیه؟؟؟صبر کن یه مثال واست می زنم به عکس زیر نگاه کن بعد ادامه مطلبو زیر عکس بخون..............

به نظر شما این اقاهه واسه اون یکی مزاحمت ایجاد نمی کنه؟؟اگه اره حقش نیست کتک بخوره؟؟

کریسمس مبارک

مناجات

الهي ما را دلي ده به بيکرانگي درياي رحمتت که در افزوني طاعتت بکوشيم           

 و ديده اي به وسعت تمام هستي ات که در جستجوي حقيقت وجودت باشيم            

 و زباني که لحظه لحظه هاي زندگيمان را به تسبيح و عبادت تو بگذرانيم              

الهي ما را حياتي ده در کمال سلامت و رزقي به نهايت جود و کرامت                 

 و فرزنداني صالح که شکرانه اش را دمادم بر قبله گاه عشقت به سجده بنشينيم            

 الهي به بزرگواري و بخشايشت به قدرت و جبروت نا منتهايت                   

 ما را قرين سعادت و نيکبختي فرما و توفيق بندگي خالصانه ات را بر ما ارزانی ده          

اسکناس مچاله

یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس هزار تومانی را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟دست همه حاضرین بالا رفت.

سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگا ه های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟و باز هم دست های حاضرین بالا رفت.

این بارمرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آن را روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت. سخنران گفت: دوستان ، با این بلاهایی که من سر اسکناس در آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید.

و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیمــاتی که می گیریم یا با مشکلاتی که روبرو می شویم، خم می شویم، مچالــه می شویم، خاک آلود می شویم و احساس می کنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم، ولی این گونه نیست و صرف نظر از این که چه بلایی سرمان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم با ارزشی هستیم.